تبليغاتX
ghaleb sib zamini اعترافات یک سیب زمینی

اعترافات یک سیب زمینی

من زنده ام به رنج ! به دردی که خودآگاهانه آویخته ام بدان !

 

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایی من عجایب کارها کردم
!


جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم!


کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
!


خدا را بنده خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم !


میان آب شستم شهر به شهر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم !


نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم !


نماز و روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
وثاق بندگی را از ریاکاری جدا کردم   !

امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم !


نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم

!
شدم خود عهده دار پیشوایی در هم عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم

بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم !


نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا کردم
!


نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم !


ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم !


به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
!


مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم !


نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم
!


هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم !


به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم !


سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم !


رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
!


نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم !


نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم !


نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم !


به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم !


به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم !


جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم !


نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم!


چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم!


نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم!

 

 

messege...


new messe...

سلام...


می گم نمی شد همه ی این کارایی که شاعر کرده تو می کردی..؟


نمی شد بهشت همینجا بود...


نمی شد این همه شرط و شروط و جینگولک بازی در نیاری ؟؟!


یه کم فک کن...


شاید بهتر بود اینکارو میکردی !


شاید به فکر تو نرسیده بوده ...!


بهرحال اینم یه احتماله...


همچین دور از ذهن هم نیستا !!!


بای

+نوشته شده در ساعت توسط سیب زمینی | |

....

EXCUSE ME  BOSS...U HAVE A TEXT MESSAGE

( صدای زنگ اس ام اس )


NEW TEXT MESSAGE

Open

 

From :  خدا

 

 دیگه زنگ نزن ...

 بر نمی دارم...!

فقط اس ام  اس !

.....

.....!

+نوشته شده در ساعت توسط سیب زمینی | |

مدادی نوک شکسته...

 

و بومی پاره پاره...

 

 

سرنوشت من...

 

مدادی هست رنگی...!

 

بجز  صبر و بجز زجر....

 

ندارد هیچ رنگی !

 

 

 

 

الو...

 

سلام..

 

خدا...

 

خودتی....؟

 

صدات چرا اینجوریه؟

 

اول نشناختمت....!

 

سرما خوردی؟

 

چه خبر...؟

 

 

دیروزبا ماما ن  بحث میکردیم...

 

ازدستت شاکی شدم....

 

گفت...منودوست داری....

 

مطمن نیستم راستش و بگه....

 

گفت خیلی منو دوست داری...

 

باور کنم؟!! 

 

 که منو دوست داری...!

 

 

آخه من یکی بود که می گفتم  دوستت دارم...

 

اما خیلی اذیتش کردم...!

 

راستش..

 

واقعا دوستش نداشتم...

 

فقط می ترسیدم...

 

اینو بگم  بهش !

 

می گم اگه قضیه ی تو هم اینجوریه بگو..

 

قول میدم ناراحت نشم...!

 

فقط سر جدت 

 

 انقد مارو  نچزون!

+نوشته شده در ساعت توسط سیب زمینی | |

چادری از جنس تاریکی...

پوشش شبهای ظلمت بود

تشنگی در دست آزادمرد....

آب هم در دست ظالم بود

 

کهنه چادر... کهنه چاه و کهنه عمر...

عاقبت بازنده یک مظلوم بود !

 

الو....

سلام..

خدا...؟

خودتی...!

زینگولیدم رو  پیغامگیر  بودی......

منم قطع کردم...

این بار دومه...

 چه خبر؟

خوبه خودت برداشتی....!

ببینم...

من بابام کار بدی کرده؟

نه؟!!

بابابزرگم چی؟

بابای بابابزرگم...

اون چی ؟

بابای.....

هوووووووووووی !

کجا ؟!!!

یه کم دیگه می رسی به آدم..!

تو که زورت به اینا نمی رسه...

باید سر من خالی می کردی؟!

ناسلامتی خدایی...

آدم انتظار داره ازت خوب!!!

می بینی...

دارن چیکار می کنن...؟

خلاصه می گم....

اینا ریدن ...

خوشحالم....

تا تو باشی هرچی و به هر کی ندی...!

ببینم می تونی پس بگیری ازشون..!

ببین من شارژ ندارم....

راستی  دختر خالم زانتیا خریده...

باباش خریده...!

دانشگاه آزاد دوشان تپه....!

بابا هم قراره...

سال دیگه پراید صبا ثبت نام کنه...!

 واسه خودش...

گفتم این خبر خوش  و بهت بدم...!

نمی دونم چطور ازت تشکر کنم...!

بخاطر لطفت...!

دلم می خواد....

زورم می رسید تا جرت بدم...!

عوضی...!

بوق آزاد....!

+نوشته شده در ساعت توسط سیب زمینی | |

 

گاهی آرامش همون بی خیالیه...

گاهی وقتا هم...

این بی خیالیه که بهت آرامش می ده...!

کاش می تونستم بگم...

خیالی نیست...!

 

الو...

خدا...!

اه ه ه ه .!

تو که باز گذاشتی رو پیغام گیر...!

عیب نداره...

خوب چی می خواستم بگم....!

ببین من با پیغامگیر مشکل دارم....

نمی تونم خوب حرف بزنم....!

همش فکر می کنم الکیه....!

خوب چیکار کنم...

من اینجوریم..!

قطع می کنم...

اومدی میس بنداز...

بزنگم....!

ما هم چه بساطی داریم با تو...!

+نوشته شده در ساعت توسط سیب زمینی | |

 

 تو تموم دنیا....

از روز اول تا حالا....

بزرگترین جنایت تاریخ و

نه چنگیز مرتکب شده نه هیتلر...

نه اونیکه بمب اتم و ساخت....!

بزرگترین جنایت و یه نفر مرتکبش شده...

بدون شک اون کسی نیست...

جز  آدم...!

که همه مونو به ...داد!

و ما باید تا آخرین نفرمون...

جورش و بکشیم...!

ما قربانی انتقامیم !

 

 

الووو....

خدا....

خودتی..؟!!

سلام!

چه عجب گوشیت روشنه !

ببین..طاقت نیاوردم....

زنگ زدم بگم که...

هنوزم دیر نشده..

بگو بازی تمومه کلکش و بکن...!

چیزی نمونده که صبر مون تموم شه ها!

از من گفتن ...

طبق معمول هم  از تو نشنیدن...!

حالا ببین من کی گفتم !

+نوشته شده در ساعت توسط سیب زمینی | |

و آنگاه که...

گمشده ای از مه می گذرد....


سرابش منزلگهی امن ...


از رویایی خام است.!

می داند آیا...

رویای خامش  سراب است ؟!!

 

می گم خدا....

یه سواله که خیلی وقته  می خوام بپرسم...

تو هم که اصلا وقت نداری...

آخه همش داری آمریکاییها و خارجی هارو می چزونی...

می گم چرا با اینکه ما مسلمونیم...

همیشه بدبخت و بیچاره ایم..

و عقب مونده...

اما اون خارجی های مسیحی و احیانا کافرپیشرفت می کنن ...

و خلاصه ازین صحبتا....

نکنه تو داری کلک می زنی....!

نکنه داری خالی می بندی..

منظورمه پیش ما می گی با مادوستی...

اما ازاون ور داری ....

به اونا حال می دی..!

اگه اینجوری باشه ...

به جون خودت حالتو می گیرم...!

اگه اینجوریه بگو...نترس...

بهشتت و نمی خوایم...

ولی نیایم اونور...

جرزنی کنی ..

بگی پرونده ها گم شده....!

من به درک....

این همه ملتی که به امید حوری و شراب خالصت...

دارن خودشون و منزلشو ن و جر می دن...

جواب اونا رو کی می ده!؟؟

تو؟!!

عمرا

+نوشته شده در ساعت توسط سیب زمینی | |

و آنگاه که...

 


گمشده ای از مه می گذرد.

...
سرابش....

 


سرابش منزلگهی امن ...


از رویایی خام است.!


می دانست شاید رویایش...


همان سراب است!
 

 

می گم خدا...

چی می شد اگه ...

بهشت و جهنم و جایزه اعلام نمی کردی...

خوب معلومه...

اونوقت کسی تو مسابقه ت شرکت نمی کرد...!

تو هم مثه همه ی دیکتاتورهای دیگه...

تو هم مثه همه ی زیاده خواه ها ...

 تو هم مثه  همه می خوایی تائید بشی...!

باشه قبول..!

اینکه جر دادن نمی خواد...

می خواد !

تو اون بالا...

اونا هم این پایین...

ببین...!

باورکن...

ما این وسط جر خوردیم !

 

+نوشته شده در ساعت توسط سیب زمینی | |

اشتباهی که همه عمر....

پشیمانم از آن....

اعتمادی ست که به مردم دنیا کردم...

پیش از این....

مردم دنیا دلشان درد نداشت.....

خودمانین زمین این همه نامرد نداشت....!

 

دلم می خواد داد  بزنم...

خدااااااااااااااااااااا

ببین یا من خیلی ناشکرم...

یا اینکه تو  خیلی ضد حال...

البته در ناشکری و زیاده خواهی خودم شک ندارم...

اما این دلیل نمی شه فک کنی....تو ضد حال نیستی...

خداییش نیستی؟؟!!

بگو هستی...!

یهدفعه هم تو اعتراف کن ...

چیزی ازت کم نمی شه !

 

+نوشته شده در ساعت توسط سیب زمینی | |